تبليغاتX
قلم های سرخ
قلم های سرخ
اقتصادی، اجتماعی، سیاسی
دوشنبه سی ام مهر 1386
آمار پوچ

 

آن‌ها پاهای مرا وصله کردند و دوختند و بعد هم به من کاری دادند که بتوانم در حین انجام آن بنشینم: کار من شمردن مردمی است که از روی پل عبور می‌کنند. آن‌ها خیلی دلشان می‌خواهد که نتیجه فعالیتشان را با ارقام ثبت کنند و از این کارِ پوچ لذتی فراوان می‌برند. وقتی نتیجه کار روزانه‌ام را به اطلاعشان می‌رسانم، چهره‌شان از شادی می‌درخشد و هر چه رقم بزرگ‌تر باشد، به همان نسبت خشنودی آن‌ها هم بیشتر است. متأسفم، ولی آمارشان درست نیست. من با وجود آن که می‌توانم این احساس را در دیگران ایجام کنم که آدم صادقی هستم، اما راستش موجود قابل اعتمادی نیستم. آنچه مرا در خفا خوشحال می‌کند این است که یا گاهی عابری را وارد آمارشان نمی‌کنم و یا وقتی دلم به حالشان سوخت، چند نفری را به آمارشان اضافه می‌کنم. بله، خوشبختی آنها دست من است. وقتی که سر حال نیستم یا وقتی که سیگاری برای دودکردن ندارم، فقط میانگین کار را در اختیارشان می‌گذارم، گاهی هم کمتر از آن را؛ اما زمانی که قلبم از شوق می‌تپد و سرحالم، می‌گذارم دست و دل بازی‌ام در یک عدد 5 رقمی ظاهر شود. آه که آنها در این مورد چقدر احساس خوشبختی می‌کنند! راستش آنها هر بار نتیجه آمار را بی‌ملاحظه از دست من قاپ می‌زنند. بعد شروع‌ می‌کنند به ضرب کردن، تقسیم کردن، درصد در آوردن و چه می‌دانم چه چیزهای دیگر. آنها پیش خوشان حساب می‌کنند که امروز چند نفر در دقیقه از روی پل رد شده‌اند و در ده سال آینده چند نفر عبور کرده خواهند بود. آنها «مستقبل کامل» را دوست دارند، آینده، رشته تخصصی آنهاست. با این وجود باید اعلام کنم که آمارشان ابداً درست نیست....

زمانی که معشوقه کوچک من از روی پل عبور می‌کند –او دوبار در روز از برابر من رد می‌شود- قلبم بی‌اختیار از تپش باز می‌ماند و انگار تا وقتی در کوچه نپیچیده و ناپدید نشده است، ضربان قلبم قطع می‌شود. من در تمام این مدت هیچیک از افرادی را که عبور می‌کنند، به آنها گزارش نمی‌دهم. این دو دقیقه به من تعلق دارد، تنها به من و من اجازه نمی‌دهم این لحظه‌های گرانبها را از من بگیرند. حتی زمانی که محبوب من عصر از دکه بستنی فروشی بر می‌گردد –در این فاصله متوجه شده‌ام که او در یک بستنی فروشی کار می‌کند- و در پیاده روی رو به روی من، از مقابل دهان خاموش من رد می‌شود- قلب من برای بار دیگر از تپش باز می‌افتد و من دوباره زمانی شروع به شمردن می‌کنم که او ناپدید شده است. همه کسانی که در این چند دقیقه از روی پل عبور می کنند، این خوشبختی را دارند که دیگر در ابدیت آمار وارد نمی‌شوند: این‌ها مردان و زنانی هستند که در پرده ابهام باقی می‌مانند و «مستقبل کامل»مارشانآآ را همراهی نمی‌کنند....

من او را دوست دارم اما او چیزی از علاقه من به او نمی داند و من هم مایل نیستم متوجه شود. معشوق من نباید حدس بزند که چگونه همه محاسبات را به هم می‌زند. او باید در بی‌خبری کامل و با معصومیت تمام به بستنی فروشی‌اش برود. من او را دوست دارم.

آنها اخیراً مرا کنترل کرده‌اند، اما همکاری که در آن طرف خیابان نشسته و باید ماشین‌ها را بشمرد، به موقع خبرم کرد. من هم حواسم را کاملاً جمع کردم و با دقت زیاد شمردم. سرآمارگر هم خودش آن طرف پل ایستاده بود و می‌شمرد، بعد حاصل کار یک ساعتش را با حاصل کار من مقایسه کرد. من فقط یکی کمتر شمرده بودم، آن هم معشوقه کوچکم بود که از آنجا رد شده بود و من هرگز در عمرم اجازه نخواهم داد که این موجود زیبا وارد آینده شود. نه، محبوب کوچک من نباید ضرب و تقسیم شود، نباید به درصدی پوچ بدل شود. برای من خیلی دردناک بود که هنگام عبور او سرگرم شمارش باشم و با نگاهم تعقیبش نکنم. سرآمارگر دست روی شانه‌ام گذاشت و از کارم تعریف کرد. گفت که من همکاری قابل اعتماد و وفادارم. بعد گفت: «در یک ساعت فقط یک اشتباه داشتی، اما زیاد مهم نیست. ما در هر صورت درصد معینی را به عنوان اشتباه ناشی از خستگی به آن اضافه می‌کنیم. پیشنهاد خواهم کرد که شما را به قسمت شمارش اتومبیل منتقل کنند.»

***

آنها آمارهای شش ماه شمارش روزانه مرا یکجا جمع می‌کنند. حتماً یک سال بعد، کتابچه‌ای منتشر خواهند کرد. دیگر آن زمان، من این کار را رها کرده‌ام و حتماً با معشوقه‌ام در بستنی‌فروشی کار خواهم کرد. حتماً در آن کتابچه آمارهایم را تحلیل می‌کنند، رگرس می‌کنند، تخمین می‌زنند، از آن نتایج عجیب و غریب استخراج می‌کنند و می گویند «گزارش پژوهشی». آنها هیچوقت نخواهند فهمید که اشتباه کرده‌اند و چند نفر در این ابدیت آماری حضور ندارند.

+ نوشته شده در ساعت17:8 توسط امیر لعلی