تبليغاتX
قلم های سرخ
قلم های سرخ
اقتصادی، اجتماعی، سیاسی
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
حاج خانوم

وقتی حاج خانوم از در اومد تو، نیم ساعتی بود که همه توی سالن همایش‌ها نشسته بودن. حاج خانوم از در انتهایی سالن وارد شد و در مسیر حرکت به ردیف جلوی سالن، خانومای دیگه بلند شدن و احوالپرسی کردن. حاج خانوم اصلاً کله‌شو نچرخوند تا ببینه که کیا سلام می‌کنن بهش. چادرشو تا نوک بینی دور هم گره کرده بود و به سمت جلوی سالن می‌رفت. اونایی که در دو ردیف کنار حاج خانوم نشسته بودن،شروع کردن به حرف زدن و همهمه‌ای به پا شد. حاج خانوم وقتی به ردیف اول رسید، دید که ردیف اول سالن مهمانان ویژه دیگه نشستن. عصبانی شد. دستاشو از زیر چادر آورد بیرون. برگشت؛ یک نگاهی به مسؤول همایش کرد، با صدای بلند و با لحن عربی- فارسی خودش گفت شما به من بی‌احترامی کردین. من تو این جلسه شرکت نمی‌کنم. من باید ردیف جلو بشینم. مسؤول همایش که انتظار این برخورد رو نداشت، به من و من کردن افتاد. گفت ببخشید، گفتیم حتماً نمی‌آیید. خانمی که کنار من واستاده بود، گفت: ببین جوون. فکر می‌کنن ارث باباشونه. منم دو تا از پسرام شهید شدن. حالا اون کیه. خوبه که زن دوم آقای... هست. خودش که کاری نکرده، حالا شوهرش شهید شده که شده. این همه برای شوهرش مراسم می‌گیرن و ازش تقدیر می‌کنن براش کافی نیست؟ به خاظر شوهرش به اون که کم نرسیدن! کلی امکانات بهش دادن. به واسطه شوهرش، ... شوهرش هم وارد شورای شهر شد. دیگه چی می‌خوان؟

حاج خانوم داشت برمی‌گشت که یکی از مهمان‌های ردیف جلو آروم باهاش صحبتی کرد. حاج خانوم آروم شد. برگشت و توی ردیف سوم نشست ولی تا آخر برنامه، همه راجع‌به برخورد بدش صحبت می‌کردن.

+ نوشته شده در ساعت12:5 توسط امیر لعلی